۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

157

این دو تا کس‌خل صد سالشونم بود اون موقع، ‏
می‌رفتن جلو بخاری می‌چرخیدن دور ِ خودشون،‏
می‌گفتن دارای ِ دو جوجه گردان... ‏

۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

156

شما می‌تونین یه سوال ِ ساده‌ی بله/خیر از پیرمرد بپرسین،‏
و اون در جوابتون دو ساعت بی‌وقفه حرف بزنه،‏
و شما آخر نفهمید جواب چیه.‏

قابلیتی که در هیچ جان‌دار ِ دیگری تاکنون مشاهده نشده.‏

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

155

آف گذاشته:‏
پست ِ آخرمو دیدی؟
ندیدی؟
خاک تو سرت.‏
اینم از کس‌کشیته.‏
حالا ببینی چی مثلن؟ میای می‌گی تم‌ش تکراری بود، جنده شده بود قبلن و اینا.‏
از بس عن و از خود مچکری.‏
گمشو اصن.‏

154

فروردین امسال بود تو مترو سیل اومد،‏ 
چال‌هایی که برا پله برقی ساخته بودن پر از آب گل شد،‏
خب؟
خواسّم بگم قورباغه کرده. ‏

۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

153

 مقاله‌هه رو نشونش دادم گفتم مال ِ امساله. به شما ارجاع داده.‏ حالا یعنی یکی از چهل و پنج تا رفرانسش این بوده...‌‏
اسم نویسنده رو دیده می‌گه: «این خانم قبلن هم به من ارجاع داده بود... رابطه‌ی عاطفی داره با ما... یه جور ِ عجیبی اصلن... باید باهاش تماس بگیرم... ایتالیام هس. می‌خوای شما رو هم بفرستم پیشش؟»‏

یکی بیاد اینو جمع کنه تو رو قرآن

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

152

عزیزترین دوستم رو که از دس دادم، دیگه هیچ کدومشون هم دلم نمی‌خواد باشن...‏
شدم مثه اسدللا خان ِ پدر سالار.‏

151

اگه هوش رو تعریف کنیم: «توانایی ِ تعمیم ِ تجربه»‏، اون‌ وقت حافظه می‌شه ابزار ِ هوش.‏
یه چیز باید اول یادت بیاد، که بعد بتونی تعمیمش بدی.‏
با حافظه‌ی قوی می‌شه هوش ِ کم رو جبران کرد. این جوری که تجربه‌های بیشتری رو به یاد بیاری‏؛
و با هوش ِ قوی حافظه‌ی کم رو. این جوری که بیشتر تعمیم بدی.‏

چیزی که پیرمرد نمی‌فهمه اینه که نمی‌شه با اعتماد به نفس، هوش زیر ِ متوسط و حافظه‌ی به‌گا رو جبران کرد.‏

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

150

کسی که از احساسش حرفی نمی‌زنه، بهم حس نا‌امنی می‌ده.‏
همون قد که یه زن چادری بهم حس نا‌امنی می‌ده.‏

۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

149

خودش ماهی هوار میلیون حقوقشه،‏
 کلی هم از بساز بفروشی کاسبه،‏
 باز امکان نداره از یه یقّرونی که برای یه کس‌شعری می‌دن بگذره.‏

بعد من که می‏‌گم ترم تموم شد، اسمم رو برای تی‌اِی درس رد کنین،‏
  .زنگ زده به مدیر گروه می‌گه پولش که اصلن مهم نیست. فقط برای این که رسمیت پیدا کنه اسمش رو رد کنین

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

148

کاغذ گیرکرده بود تو پرینتر،‏
اینم با پنجول و انبردست و پیچ گوشتی افتاده بود توش، هر کار می‌کرد درنمی‌اومد.‏
من موچینم رو برداشتم یه جوری که فقط نوکش معلوم باشه، آماده بودم هر وقت گف فلان، پنس صداش کنم.‏
بعد می‌گه این موچینت رو یه دقه می‌دی!‌‏

دریده شدن پیرمردا به خدا! کی زمان ِ ما اینجوری بود؟ موچین چه می‌دونسن چیه؟
 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

147

مامان پرسید چرا ظرف غذات رو نیاوردی؟
گفتم اینا هول دادن، از مترو که پیاده شدم دیدم فقط دسته‌ی زمبیلم تو دستمه.‌‏ بعدم دیگه قطار رفته بود.‌‏
داداشه می‌گه پس فک کردین چرا روزای اول خدمت من هفته‌ای سه روز امام حسین افتاده بودم؟ هر بار سوار مترو می‌شدم نصف مهره‌منگوله‌ها و ستاره‌های لباسم کنده می‌شد، می‌رفتم دوباره بخرم.‏

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

146

داره با تلفن حرف می‏‌زنه، گوشی رو می‌گیره رو شکمش از من می‌پرسه:‏
ما چیز ِ ناجور داریم که بدیم اینا چیز کنن؟
منظورش اینه که تونر ِ پرینتر خراب داریم که بدیم اوراق کنن باهاش این یکی تونره رو درست کنن؟

ینی اگه تو مغزش هم نشسته باشی، باز نمی‏‏‌فهمی چی داره می‌گه.‏

145

یه ضرب المثل آباده‏‌ای هست که باید آویزه گوشم کنم:‏
غُلاغ سر سُندِی هولــِـیها.‏
ینی کلاغ سر ِ گه که می‌شینه واویلا. [هی می‏‌خواد خودش رو تمیز کنه، بدتر می‌زنه همه جا رو گهی می‌کنه.]‏
منظور اینه که زودتر بکش بیرون. هم نزن.‏

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

144

شاگرد ِ این استاده مقاله فرستاده، داورا گفتن این برکینگ ساینسه‏...‏
مقاله ما رو هم گفتن برکینگ کیر ِ غوله. خسته نباشین.‏

پ.ن. به یاد گودر خدابیامرز

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

143

من فتیش ِ‌قوطی دارم.‏
هر جا یه چیزی می‌بینم که از قوطیش خوشم میاد، می‌گیرم.‏
بعد می‌مونم که این به چه درد می‌خوره؟!‏
یه گوش‌گیر استخر گرفتم، با قوطی ِ خیلی جمع و جور و خوشگل.‏
به داداشه می‌گم این به نظرت برا چی خوبه؟
می‌گه برا آزمایش مدفوع

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

142

کوله‌ها همیشه مانتوها رو می‌کشن بالا.‏
تا روی ِ کون.‏
و به این ترتیب اعتراضشون رو به حجاب اجباری نشون می‌دن...‏

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

141

یه پسرخاله هم داشتيم خیلی حالیش بود
ما که بچه بودیم از تو توالت هوار می‌کشیدیم «مـــــــــامـــــــان بیا منو بشور»،
این بعد ِ این که کارش رو می‌کرد، یه مدل خاصی محکم و با فاصله دست می‌زد
انگار که داره با عشق و احترام خودش رو تشویق می‌کنه
در صورتی که یه علامت بود بین خودش و مامانش
و ما خیلی دیر این ُ فهمیدیم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

140

یه بطری آب گذاشتم رو میز، روزی یه بار به لیوانای چرک ِ پیرمرد آب می‌دم
که چایی و نسکافه‌ی ته‌شون خشک نشه
تا کی ایشاللا قسمت شه بشوریم‌شون

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

139

یکی بیاد فلسفه مژدگانی دادن رو به من بگه.
فرضن می‌گی بیا فلان چیز ِ‌من رو که پیدا کردی پس بده، اینم جایزه‌ات؛
چون که موقعیتش رو داشتی بدزدیش، اما نزدیدی؟
یا اینایی که می‌گن پولای توی کیف نوش ِ‌جونت. بیا مدارکم رو بده مژدگانی بگیر؛
یعنی پولا رو که بلند کردی، بیا این مدارک رو هم تبدیل به پول کن؟
یا یه جور باج دادنه؟
که یعنی حالا که تو با داشتن این چیزای من منو تو معذوریت گذاشتی، بیام از روی اجبار باهات معامله کنم؟
چشونه مردم؟!

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

138

کلاس اولّه. باید هر روز ِ عید یه دیکته می‌نوشته. همه‌اش مونده برا امشب.
یه چشش اشکه، یکی آه.
هی می‌گم گریه نکن حالا بنویس. چیزی نیس تموم می‌شه.
رسیدیم به ض. می‌گم بنویس: «رضا بعد از مریضی ضعیف شده بود.»
می‌بینم کون نکرده جمله به این طولانی‌ای رو بنویسه.
نوشته: «رضا بعد از مریضی مُرد.»