آف گذاشته: پست ِ آخرمو دیدی؟ ندیدی؟ خاک تو سرت. اینم از کسکشیته. حالا ببینی چی مثلن؟ میای میگی تمش تکراری بود، جنده شده بود قبلن و اینا. از بس عن و از خود مچکری. گمشو اصن.
مقالههه رو نشونش دادم گفتم مال ِ امساله. به شما ارجاع داده. حالا یعنی یکی از چهل و پنج تا رفرانسش این بوده...
اسم نویسنده رو دیده میگه: «این خانم قبلن هم به من ارجاع داده بود... رابطهی عاطفی داره با ما... یه جور ِ عجیبی اصلن... باید باهاش تماس بگیرم... ایتالیام هس. میخوای شما رو هم بفرستم پیشش؟»
گفتم اینا هول دادن، از مترو که پیاده شدم دیدم فقط دستهی زمبیلم تو دستمه. بعدم دیگه قطار رفته بود.
داداشه میگه پس فک کردین چرا روزای اول خدمت من هفتهای سه روز امام حسین افتاده بودم؟ هر بار سوار مترو میشدم نصف مهرهمنگولهها و ستارههای لباسم کنده میشد، میرفتم دوباره بخرم.
من فتیش ِقوطی دارم.
هر جا یه چیزی میبینم که از قوطیش خوشم میاد، میگیرم.
بعد میمونم که این به چه درد میخوره؟!
یه گوشگیر استخر گرفتم، با قوطی ِ خیلی جمع و جور و خوشگل.
به داداشه میگم این به نظرت برا چی خوبه؟
میگه برا آزمایش مدفوع
یه پسرخاله هم داشتيم خیلی حالیش بود
ما که بچه بودیم از تو توالت هوار میکشیدیم «مـــــــــامـــــــان بیا منو بشور»،
این بعد ِ این که کارش رو میکرد، یه مدل خاصی محکم و با فاصله دست میزد
انگار که داره با عشق و احترام خودش رو تشویق میکنه
در صورتی که یه علامت بود بین خودش و مامانش
و ما خیلی دیر این ُ فهمیدیم.